امروز
جمعه نوزدهم آبان ۱۳۹۶ ♥ 22:14
چهارشنبه رفتیم روستا..مامان پاهاش درد میکرد... پنج شنبه هییت بود... صبحش نذری اوردن برامون.. بعدشم هییت بود که من فقط موقع اذون رفتم قبرستون...بعدم بابا و عموهای فاطمه دعوتی داشتن واسه ناهار ...رفتم فاطمه رو دیدم کلی باهم حرف زدیم بعدشم اومدیم خونه از جزوه فیزیکم عکس گرفت قرار شد عصر باباباش برگردیم برا ازمون... تو حسینیه خانم شفیعیو دیدم بهم گفت تو از مطهره بهتر بودی چی شد ازت جلو زد..بهش فتم سخته اخه گفت الان وقت اسونیشه سختیاشو پشت سر گذاشتی کلی بهم انگیزه داد که از مطی جلو بزنم... عصر بابای فاطمه نیومد من با داداش بزرگ محمدرضا برگشتم...اومدم خونه شب میخاستم تنها بخابم ...یه خورده با فری حرف زدم فریم گفت دکتر سداللهی ضایعش کرده که گفتم باید حق این اسدا رو بزاریم کف دستشون... ساعتای هشت بود که فاطمه ومد خونمون خیلی خوشال شدم شب تنها نبودم.. با هم خوابیدیم صبحم پاشدم رفتم اول با فری سوالای ریاضیو براش توضیح دادم توراهم یه خورده حرف زدیم و بقیشو درس خوندیم.... یه جایی فرزانه حواسش نبود محکم زد تو جشام خخخ کلی تلافیشو در اوردم سرش ... بعدشم رفتیم تو...فری برام اتودشو اورد..ازمونو دادم بعدش بهمدیمو دیدم بهش گفتم شنیدم پشت سرم غیبت کردی خخخ یه کم خندیدیم که بابی فری اومد دنبالمون .. رفتم خونه دیدم فاطمه زنگ زده خونه.. زنگ زدم بهش گفت ناهار بیا خونمون... رفتیم با هم خوب بد جلفو دیدیم ناهار خوردیم بعدم ابجی اومد دنبالم ...یه خورده رقصیدیم... بعدش امپولمو فاطمه زد خخخ قبلش کلی جیغ کشیدم ولی فاطمه خیلی خوب زدش...بعدش اومدیم خونه رفتیم بیرون...رفتیم ازادگان ولی ننشستیم یه خورده خوراکی گرفتیم رفتیم پارک جلو مدرسه که هوا سرد بود تو ماشین موندیم...بعدم من رفتم مدرسه... کلاس خیلی خوبی بود ترازمم 7100 شد خداروشکر...بعدم زهرا گفت چرا از پک ناراحت شده... یه خورده صحبت کردیم بعدم ابجی اومد دنبالم اومدم خونه... دیروز سالگرد عمه بود... هعی خدایا شکرت.... مرسی بابت همه چیز
مهزاد
•
امروز...
ما را در سایت امروز دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 96 تاريخ: شنبه 20 آبان 1396 ساعت: 0:56