امروز یه روز تقریبا خوب بود..خداروشکر...مامن حالش خیلی بده دیشب رفتن دکتر براش امار ای و عکس و این حرفا نوشتن... از صبح ساعت 5 ونیم فک کنم بیدارم... مامان خیلی درد داشت..فک کنم کل دیشبو نخوابیده بود.. براش هرکاری میکردم ولی تاثیری هم نداشت...ساعت هفت و نیم با بابی خدافظی کردم و رفتم همونجا...داستم فک میکردم به مامان..به زندگیم...به این که ایا اشتباه کردم... توراه یکم راجع به مامان با فری حرف زدم..بعدم یادم نمیاد چی گفتیم...ازمونو دادم ترازم 7000 شد..بعد ازمون با نسرین و فاطمه اومدیم..نسرین برامون شیرکاکایو گرفت که گفتیم دونات نمیخاد هواسرده حال نداریم دوتا دستمون از تو جیبمون در بیاریم خخخ بعدم تا دم در خونه نسرین رفتیم...بعد اومدیم سرکوچه با هم حرف میزدیم که میگفتم کاش همکلاسیای دانشگاهم مث خودمون باشن... ینی با جنبه باشن جو دوستانه ای باشه..همون موقع علی هم بهمون رسید من خدافظی کردم و بقیه راهو با علی اومدم... هستی اینا خونه بودن.. ناهار زدیم محمواقا هم اومد...بعد میخاستن اینتر استلارو ببینن که نتونستم بیارمش سیستما همه ارور میدادن...من زیست ازمونمو تحلیل کردم.. ساعت 5 رفتم خونه دخی عمه تیپ زدیم اونجا بعدم من رفتم شس العماره ابجی و دخی عمه و فاطیلو رفتن نمایشگاه مبل.. وای عاالی بود..کلی عکس گرفتیم..کلی خندیدیم...یاسی دوربین کنون اورده بود که بهش گفتم اون عکسه قبلیه که تو مدرسه گرفتیم شبیه میمونا ده بودیم خخخ بهش گفتم منم پاک میکنم تو هم پاکش کن خخخ مطهره هم بابا بزرگش فوت شده بود اومد خوب بود یه کم حال و هواش عوض شد بهش گفتم بقیه مراسماتو شرکت نکن....شم برامون خوند کصافت خیلی خوبه صداش.... با مطهره کلی عکس گرفتیم وای خدایا.. عالی بود.. چایی و شیرینی وخرما هم اوردن که منو مطهره ریختیم چاییا رو خخخ فیلمای انگیزشی کوثر...عاولی بود...بعد شام منتظر بودیم بیان دنبال منو فری که ابجی دیر اومد...به بچه ها میگیم ما منتظر بالگرد اختصاصی مونیم وایسادیم اینجا خلوت شه بتونه بشینه خخخ راستی عصر امروز مادر قلب اتمی رو هم دیدم...که مهسا اهنگشو برام دانلود کرد گذاشت..کلی عکسای عشقای ارتیستمون رو هم نیگا کردیم...هر کیو میگفتیم شبیه یکی هست خخ مثلا اون قوم یاسیو گفتیم شبیه احمد خمینیه یا اون بازیگره شبیه بوراک و ولیده کلی خوش گذشت.... ابجیم اومد دنبالمون با دخی عمه.. مارو برد مدرس هم هیچ خبری نبود...رفتیم فری رو رسوندیم .. دختر عمه رو هم رسوندیم... اومدم خونه.... باید ازمونمو تحلیل کنم.... مامان کلی مریضه...خدایا کمکم کن..... نذار حس کم که اشتباه کردم..شکرت به خاطر این روز قشنگ... ممنونم .. دوستت دارم
[ جمعه هفدهم آذر ۱۳۹۶ ] [ 22:29 ] [ مهزاد ]
[ ]
ما را در سایت امروز دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 93