یه روز خوب

خرید بک لینک

یه روز خوب

یکشنبه سی ام مهر ۱۳۹۶16:38

دیشب بچه الهه خانوم به دنیا اومد.. اسمشو گذاشتن فرزاد... امروز روزه گرفتم... چندروزیه دارم احساس میکنم چاق شدم... رفتم دنبال فری..فری با تیشرت اکسوش اومده بود خخخ... ساعت اول ادبیات داشتیم که خوب بود... ساعت دوم زیست داشتیم که کلی با بچه ها حرف زدیم سر اینکه کتاب چی بخونیم و این حرفا.... ساعت تفریح تا دم در دفتر با فاطمه سادات و کوثر از خانم زیست سوال میپرسیدیم که یهو مامان فاطمه سادات اومد بیرون خخخ الهی قربونش برم خانم نطقی بهشون گفت چی میکشیدی از دست اینا که گفت بدبختی ... بعدم دوباره سر همون مسیله چرخش کره زمین و این حرفا رو باز کردم که کلی با یاسی و مهدیه و نرجس وبقیه بچه ها بحث کردیم... که یهو از انیتا پرسیدم انیتا تا امریکا چقد راه بود که گفت خیلییی خخخ بعدم انیتا گفت مث من فکر میکنه که هیشکی حرف منو انیتا رو قبول نداشت... رفتیم از اقا رحیمی بپرسیم که اقا رحیمی گفت درسته زین میچرخه اگه تو اسمون وایسی زمین زیر پات حرکت میکنه منو انیتا ذوق کریدم خخ انگاری کشف کرده باشیم خداییش دانشمندا چه حالی میکنن وقتی یه چیزیو میسازن یا کشف میکنن ... نرجس همش میپرید هوا میگفت افغانستان الان چینم ...ساعت شیمی زهرا داشت میرفت بره وضو بگیره که دم در کلاس ادا خانم شیمیو در اورد که کلاس ترکید بعدم من رفتم ماژیک بگیرم که وسط سالن لیز خوردم و افتادم زمین بچه های کلاس فرشته اینا رفتن رو هوا ولی خداروشکر اقای اکبرزاده منو ندید بعد کلاس همش فرشته بهم میگفت زنده ای هنوز ..ساعت نماز حاج اقا پیشرفت کرده بود میکروفون داشت ... به بچه های یازدهم گفتم مامان فاطمه ازم یه نمره از امتحانم کم کرده بود پارسال به خاطر تقلب رسوندن به بچه ها خخخخ ساعت بعدشم رفع اشکال ریاضی بود که همش من سوال میپرسیدم مطهره گفته بود تا میتونی سوال بپرس وقت بره درس نده خخخ کلی حرف زدیم بعدش .. اقای اکبرزاده میگفت شغلشو دوستدارم ولی اولویت 64 زده بعدم از خاطرات دانشگاش یه خورده گفت و خندیدیم که ازش پرسیدم تو اموزشگاهتون خانم اصغری ندارین که قرار شد خبرشو بهم بده واسه جلسه بعد... بعدم با فرزانه یه مسافتیو دویدیم ...داشتم به فرزانهمیگفتم من هر پسر قدبلندی رو که ببینم تصور میکنم که چجوری میشه اگه اویزون گردنش بشم اون راه بره خخخخ یا بارفیکس برم خخخ وای اصلا دوست ندارم این کلاسا و این مدرسه تموم شه... اصلا دوست ندارم بزرگ شم... خداکنه خوب تموم شه.. برا هممون . با یه خاطرخ خوب... دیروز داشتم درس اخر کتاب ادبیاتو میخوندم داشت اشکم در میومد خخخ به قول فرزانه اشکم دم مشکمه خخخخ اومدم خونه فاطمه و شوهرش و بچه ها خواب بودن... هستی که بیدار شد براش کیک پخته بودن خخخ منم که هنوز گشنمه..2 ابان تولد زهراست.... داشتم تاریخ تولدمو به زهرا میگفتم که زهرا گفت اونم وقته که تو به دنیا اومدی خخخ روز بهتر نبود که گفتم تولد علی وجبی 21 اذر 74 هستش کلی خندیدن که هنوز یادمه مشخصاتشو... اخر هفته ازمون دارم.. خدایا کمکم کن.... کمک بقیه بچه ها... خدایا مامان بزرگ خوب شه... به مامان گیر نده... مامان حالش خوب شه.. علی هم راستی میخاد بره کربلا... شنبه قرار بود بره گذرنامه شو بگیره.. نمیدونم گرفته یا نه... رفته قاین... خدا کنه به سلامتی انشالله بره... بابا قول داد سال بعد با هم بریم... اووووووووووم خدایا کمکمون کن...ممنون بابت همه چیز

مهزاد

امروز...

ما را در سایت امروز دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 101 تاريخ: شنبه 20 آبان 1396 ساعت: 0:56

صفحه بندی