تکرار خاطرات

خرید بک لینک

امروز صبح ساعت 6 ونیم بلند شدم از خواب.. صبحانه خوردیم ..بعد ابجی وشوهرش منو رسوندن مدرسه... هیشکی نیومده بود هنوز...رفتم ازمایشگاه درش باز بود شروع کردم چند تا تست فیزیک زدم ساعت هفت و نیمم اومدم کلاس...بچه ها اومده بودن..رو میز نشسته بودیم با زهرا که پگ اومد لایک سفید زده بود یه دستشو یه دست دیگشو اون رنگه که نمیدونم و دارم خخخ زهرا گفت هو وایت خخ به پگ میگم یه روز سفید یه روز سیاه خخخ بعدش زبان داشتیم.. نخونده بودم ولی ازم نپرسید گفت نمره زیاد داری.. نیم ساعت زودتر کلاس تموم شد ..اشتیم با یاسی و مهدیه و مطی و شم درباره این صحبت میکردیم که اقا رحیمی چقد پولداره خخخ گفتم اقا اکبرزاده هم به نسبت سنش پولداره که بچه ها گفتن کلاس رایگان خیلی میزاره برا بچه هایی که پول ندارن .. دمش گرم..که بچه ها گفتن محدثه سر کلاس ریاضیا جیغ کشیده که ایشون حالش بد شده و قرص خورده و گفته اگه شماها اینطوری کنین که من سکته میکنم....محدثه هم کلی گریه کرده و...کل ساعت تفریحو حرف میزدیم زنگ که خورد مطی میگه شاید باورش سخت باشه ولی این ساعت امتحان فیزیک داریم خخخ امتحانه رو دادیم تقریبا خوب دادم.. کتاب خیلی سبز رو هم خانم جفایی برام تو کمدش گذاشته بود که برش داشتم... اقا رحیمی گفتن دیشب برنامه نود اقا هدایتی رو اوردن و اینو گفتن که طرف چقد پولداره خخخ بعدم میخاستن سرشونو بکوبن تو دیوار خخخ میگن همسایه ها شاید صدای سوت مغز منو شنیده باشن... ساعت تفریح به بچه ها میگم اقا هدایتی باید بیاد فوتبال ما رو با سرقوطی گواش ببینه بعد بگه به کی باید بیموه بده خخخ که نرجس گفت بیاین بریم دوباره بازی کنیم...توپ نداشتیم..با نرجس رفتیم دنبال توپ که گفتم یه ماژیکم خوبه...لنتی ماژیکا هیچ وفت رنگ نمیدنااا حالا که دنبال یه ماژک بی رنگ بودیم همه مث چی رنگ میدادن... تهش از تو کلاس ریاضیا یه ماژیک به نسبت بی رنگ برداشتیم... رفتیم تو حیاط فقط صدیق اینا بودن که صدیق رفت بچه ها رو بیاره..المیرا که اشترودل میخورد نیومد خلاصه زهرا و مطی و شم و م نو نرجس اینا یه تیم 8 نفره شدیم ولی نفهمیدیم کی با کی یار شد خخخ فری داشت رد میشد وسط یارکشی که بهم یه ابمیوه داد که تا خوردم گفتم بچه ها بیاین همین توپمون باشه خخخ بهتر شد شتابش از ماژیکه کمتر بود.. دوباره بازی کردیم خخخ خیلی خوش گذشت..نرجس میگه اقا هدایتی برا هممون یه بیموه هم بگیره ما راضض یایم خخخ به این میگن فوتبال ..ابرومون جلو دهم یازدهما رفت ولی مهم نبود خیلی خوش گذشت...ساعت زیست گفتیم ده دیقه دیر بریم بازی کنیم..توراه برگشت به کلاس نرجس میگه ادم انقد پول داشته باشه زندگی بی مزه میشه خخخ که منم گفتم اره ذیگه ادم ارزو داره بره هتل درویش خخخ که بعد گفتیم خوب بلدیم خودمونو توجیه کنیم..خدایا خیلی خوش گذشت... ساعت زیستم مطی طبق معمول رفت مسبله ها رو حل کرد یه کم درس داد... راستی حانیه یه خودکار اورده بود که از سرش پاک میشد خخخ بهاره میگه لعنت بر دل سیاه شیطون...نمیخاستم بدمش به حانیه ولی خب تهش دادم خخخخ خوش گذشت..تو راه برگشت یه پسره دبستانی داشت میومد که فری بهش گفت کلاهتو بپوش هوا سرده...نم دستمالمو در اوردم گفتم نیگا مث من سرما میخوری..پسره پررو گفت تازه شبا هم نمیپوشم.. کلا جدی مون نکرفت تازه به خودش افتخارم کرد خخخ بعدش برگشتم بهش گفتم نپوش تا بمیری خخخ تحریر مهدی هم بسته بود با فری بای بای کردم و اومدم خونه..فردا امتحان زبان داریم که من نمیخام برم مدرسه...ظهر با مری اند ماری کلی خندیدیم .. ماری کلی مریو زد خخخ ریحانه هم خواب بود..ناهار خوردیم که من خوابیدم تا ساعت 5 ..در حالت عادی اونقد بلند حرف نمیزدن تو خونه که امروز زدن...خوابم کوفتم شد خخخ بعدش بیدار شدم یه کم اتاقا رو مرتب کردیم.. بعدم یه کم زیست خوندم....این هفته ازمون دارم شب جمعه یلداست..کلی مهمون داریم....خدایا کمکم کن ممنون بابت همه چیز

[ سه شنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۶ ] [ 20:2 ] [ مهزاد ]

[ ]

امروز...

ما را در سایت امروز دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 100 تاريخ: يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 4:28

صفحه بندی