اخرین جمعه ....
جمعه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۶ ♥ 17:12
خیلی چسبید.... ساعت هشت و ربع فیکس راس ساعت رسیدیم به ازمونم خخخخ... بعد ازمون اجی میخاست بیاد دنبالم که بریم مهمونی که از اون گوشه موشه ها با فری رفتیم که مارو نبینه زدیمش دیوار خخخ ..توراه برگشتم رفتیم بستنی گرفتیم اهنگم گذاشته بودیم و از این میگفتیم که بی جی بی خیلی خوب میخونه...یکیم رد شد برامون دست تکون داد که نفهمیدیم کی بود به قول فرزانه پرایدا اشنان خخخ پرادو باشه باید شک کنیم با ما بود یا نه ....توراه یهو اجیم بهمون رسید خخخخ دیگه اعصابش خراب بود نیم ساعت جلو مدرسه منتظرم بود منم حرفی نزدم نشد درست حسابی با فری خدافظی کنم... رفتیم با خونواده خونه اف تی ای..اونجا هم بد نبود خوش گذشت.... سرناهار امیرعلی کنارم نشسته بود یه سره دستش تو غذای من بود که گفتم تورو باید ببریم زمینای اقاجونو شخم بزنی خخخ ..خوب شد محدثه نفهمید خخخ ...اقا قاسمم میگفت تجدیدی نیاری منو الگوی خودت قرار بده خخخخ خوب بود مهمونی خوبی بود... بعدش رفتیم خونه دایی یه خورده طبق معمول شبکه های بلاد کفرو نیگا کردم کوفت نداشت خخخ از هر جایی شروع میکردم تهش میرسیدم به پی ام سی خخخ بعدم رفتم کانون کارناممو گرفتم ... بعدم اومدم خونه الانم مشغول تحلیل ازمونامم مثلا .... امروز خیلی روز خوبی بود.... خیلی خوش گذشت.. فرزانه میگه اخرین باری بود که پیاده میرفتیم .. دیگه ازمونامون توحید نیست ....به فرزانه میگفتم دوست ندارم زمان بره جلو با ایندم رو به رو شم.... دوست دارم همینطور توی رویاهای خودم بمونم .... خدایا ممنون بابت همه این خنده ها خوشیا و مهربونیات.... کمکون کن که بمونه... به ارزوهامون برسیم.... به قول بی جی بی بشینی تو رو به رومو و ارزو نباشی.....مهزاد •
امروز...ما را در سایت امروز دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 106