اخرین جمعه ....

خرید بک لینک

اخرین جمعه ....

جمعه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۶17:12

امروز صبح ازمون داشتم ساعت یه ربع به هفت بیدار شدم سریع یه دولقمه کره عسل زدم و یه تک زدم به فری و راه افتادم... رفتم همون جای همیشگی ولی نیومد فرزانه.... هی نیگا میکردم نمیومد... اخرش بعد نیم ساعت تاخیر فک کردم نمیخاد بیاد همینجور عقب عقب راه افتادم که خودم برم دیدم یکی داره بدو بدو از اون دور دورا میاد... الهی بگردم خواب مونده بود خخخ سرما هم خورده بود یه خورده...ساعت هفت و نیم بود... راه افتادیم فلشمو دادم بهش... داشت توراه برام جوکرو میگفت که قشنگه و میخاد برام بریزه یکشنبه بیاره.... داشتیم میرفتیم که یهو بوی نون اومد که فرزانه گفت گشنشه و من گفتم بریم نون بگیریم که اونم موافق بود خخخ اول خواستیم یه نصفه نون بگیریم تو راه که میریم بخوریم ولی خب یه دونه تافتون کامل گرفتیم خخخخ همین که گرفتیم فرزانه با یه لحن بامزه گفت استوری خخخ اومدیم بیرون که فری گفت بریم خامه هم بگیریم تو پارک بخوریم... دیرمونم شده بود یه بیست دیقه بیشتر به شروع ازمون نمونده بود... رفتیم از اون اقایه مهربونه یه خامه گرفتیم بدو بدووو میرفتیم که برسیم به پارک خخخ ... راستی امروز مثلا من شال پوشیده بودم که با فری ست باشم اخه اون معمولا همیشه شال میپوشید من مقنعه... فری هم مغنعه پوشیده بوود که با من ست باشه خخخ اصنم مهم نیست ست نبودیم مهم اینه که به فکر هم بودیم خخخ .. توراه دوسه بار شالم کلا از رو سرم افتاد موقع دویدن که فری هی میگفت سمیه من رو تو غیرت دارم موهاتو بپوشون خخخخ رفتیم رسیدیم جیمفنگی بساطمونو پهن کردیم خخخ فرزانه میگه تاحالا فقط همین دیوونه بازیو با تو در نیاورده بودم که اینم امروز شد ... کلی عکس گرفتیم کلی خندیدیم به فری میگم من پارک ممد حسنو با تو شناختم اونم گفت من کل راسته توحیدو با تو شناختم خخخ کلی خوردیم نون تازه هوای پارک خامه خیلی چسبید.... ساعت هشت و ربع فیکس راس ساعت رسیدیم به ازمونم خخخخ... بعد ازمون اجی میخاست بیاد دنبالم که بریم مهمونی که از اون گوشه موشه ها با فری رفتیم که مارو نبینه زدیمش دیوار خخخ ..توراه برگشتم رفتیم بستنی گرفتیم اهنگم گذاشته بودیم و از این میگفتیم که بی جی بی خیلی خوب میخونه...یکیم رد شد برامون دست تکون داد که نفهمیدیم کی بود به قول فرزانه پرایدا اشنان خخخ پرادو باشه باید شک کنیم با ما بود یا نه ....توراه یهو اجیم بهمون رسید خخخخ دیگه اعصابش خراب بود نیم ساعت جلو مدرسه منتظرم بود منم حرفی نزدم نشد درست حسابی با فری خدافظی کنم... رفتیم با خونواده خونه اف تی ای..اونجا هم بد نبود خوش گذشت.... سرناهار امیرعلی کنارم نشسته بود یه سره دستش تو غذای من بود که گفتم تورو باید ببریم زمینای اقاجونو شخم بزنی خخخ ..خوب شد محدثه نفهمید خخخ ...اقا قاسمم میگفت تجدیدی نیاری منو الگوی خودت قرار بده خخخخ خوب بود مهمونی خوبی بود... بعدش رفتیم خونه دایی یه خورده طبق معمول شبکه های بلاد کفرو نیگا کردم کوفت نداشت خخخ از هر جایی شروع میکردم تهش میرسیدم به پی ام سی خخخ بعدم رفتم کانون کارناممو گرفتم ... بعدم اومدم خونه الانم مشغول تحلیل ازمونامم مثلا .... امروز خیلی روز خوبی بود.... خیلی خوش گذشت.. فرزانه میگه اخرین باری بود که پیاده میرفتیم .. دیگه ازمونامون توحید نیست ....به فرزانه میگفتم دوست ندارم زمان بره جلو با ایندم رو به رو شم.... دوست دارم همینطور توی رویاهای خودم بمونم .... خدایا ممنون بابت همه این خنده ها خوشیا و مهربونیات.... کمکون کن که بمونه... به ارزوهامون برسیم.... به قول بی جی بی بشینی تو رو به رومو و ارزو نباشی.....

مهزاد

امروز...

ما را در سایت امروز دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 106 تاريخ: شنبه 20 آبان 1396 ساعت: 0:56

صفحه بندی