....

خرید بک لینک

....

چهارشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۶17:13

دیشب پرسپولیس ده نفره سه یک الاهلیو برد .... چسبید بازیش واقعا خخخ ...علی پست گذاشته بود بعضیا بهش میگن پرسپولیس ما بهش میگیم زندگی خخخ شبش میخاست بره خونه دوستش که بابا هم نبود فقط منو اجی بودیم که گفتم حق نداری بری من تو خونه ای که مرد نباشه میترسم علیم نامردی نکرد گفت اره میدونم واسه همینم وقتی میرفتم قاین یه زنگ نمیزدی خخخخ ...امروز صبح با عجله از خونه زدم بیرون یه پسر همسایه جدید دیدم خخخ چرا تا الان ندیده بودمش کره خر از زیر دستم در رفته بود خخخ سابقه نداشت... معلوم نیست پسر کیه خخخ یه لحظه یه حس عاشق شدن داشت بهم دست میداد که من باهاش دست ندادم دیدم داره دیرم میشه خخخخ رفتم خونه فری تو حیاط نشستیم بند کفشاشو ببندیم بهش گفتم زود باش میخام برم پاتخته مسیله های شیمیو حل کنم خخخ با کفششم حرف زدم گفتم واسه ما خر بازی میکنی اخر هفته که رفتیم یه جفت کفش دیگه گرفتیم حالت جا میاد خخخ فرزانه هم عوض کفشه حرف میزد خخخ پریروز با بهاره و فری میرفتیم که یهو نزدیکای مدرسه یه سگ داشت بهمون نزدیک میشد خخخ من که جیغ کشیدم گفتم بچه ها بیاین برگردیم زهرا میگفت مث سه تا اسکول شده بودین اونجا خخخ ...امروزم خیلی خوش گذشت... ساعت اول رفتم مسیله های شیمیو جواب دادم یوهاهاها خخخ بعدش فیریک داشتیم بعدش ریاضی ... کلاس ریاضی یه دوسه تا سوالو جواب دادم که زهرا گفت داری کارای کلاس کرمانیو میکنیا خخخ بعدش بچه ها گفتن چت شدده اتفاقی افتاده امروز اینقد ساکتی خخخ بعدش کلی خاطره گفت اقای اکبرزاده از دوران مدرسش تا شاگردایی که داشته که فهمیدیم یکیشون داداش صدیقه است خخخ و نماینده ای که بوده و ساندویچایی که بزور میگرفته و حال گیریاش خخخ کلی خوش گذشت.... از اون همکلاسیش که ورداشته به دبیر دینیش گفته هایده هم قبل از مرگش بهش الهام شده شب قبلش میدونسته خخخ که میگه نصف کتکاشون من که کنارش بودمو خوردم و فوشای رکیکی شنیدیم از دبیر دینیمون ... کلاسای دینیشون که کلا قبرستون بوده .. واز سینما قدس و راهپیماییی 13 ابان و کتکایی میخورده و شربازیاشونو اون کلاسی که تو مدرسه شاهد داشته و اون دانش اموز نابیناش و اون کلاس پسرا که همه معلما از دستش عاصی ان و فرار کردن از مدرسه .... خخخ خیلی خوش گذشت فقط میخندیدیم.... بعدش ساعت تفریح بحثش شد من و مطهره کل ساعتو از خاطرات دبستانمون برا بچه ها تعریف میکردیم و میخندیدیم خخخ خخداییش دبستان از لحاظ شاخ بودن تو اوج بودیم خخخ ادعواهایی که با معلمام کردم و اردوهایی که میرفتیم و کلاسامون ...ساعت زیست خانم نطقی گفت برو یه لیوان اب برام بیار با اکراه پاشدم رفتم از تو یخچال یه چند تا شوکولم برداشتم که با فری تو راه خوردیم خخخ من کار موفت انجام نمیدم ... وارد کلاس که شدم گفتم شرمندتونم بچه ها بخدا خخخخ همه پاچیدن از خنده لیوان ابو تو دستم دیدن... زهرا گف اگه خودت میرفتی دیگه از دست میرفتی خخخ زهرا اومده وسط کلاس بغلم کرده میگه خوبه که هنوز حسین پوری نشدی خخخخخ تو راه برگشت رفایم مغازه اقای احمدی برا اولین بار حرف زد برا اولین بار عادی رفتار کرد باهامون خخخ از مغازه اومدیم بیرون به فری گفتم نکنه میخایم بمیمریم امروز همه این همه مهربون شدن... رفتیم پیش اقای ضمانی لباشک و ابنبات گرفتیم یه خورده اونم ورداشت بهمون گفت نکنه تجدید اوردین خخخ گفتیم تا ساعت دو کسی که تجدیدی داره نمیره مدرسه اونم نامردی نکرد گفت خوب شاید 7 8 تا درس افتادین خخخخ پاچیدیدم از خنده این روزا همه فک میکنن تجدیدی داریم تهشم بهمون گفت موفق باشین بچه ها دیگه مغازه ها هم مارو میشناسن خخخ به فری گفتم دانشگاه قبول شدیم بیایم به اقا ضمانی و احمدی وخدابخشی شیرینی بدیم که فری گفت من کل شهرو شیرینی میدم خخخخ قرار شد منم ببره عطا ویچ که گفتم خودم برات کلاس میذارم با هم درس بخونیم خخخ خیلی خش گذشت امروز روز خوبی بود..... خدا کنه همیشه همه چیز همین طور خوب بمونه .... خددایا هلپ پلیز ....

مهزاد

امروز...

ما را در سایت امروز دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 105 تاريخ: شنبه 20 آبان 1396 ساعت: 0:56

صفحه بندی